روز سوم بود که فهمید دنیا ، دو روزه...
بـرایــ دلـــــ منــــ
همیشهـــ "تــو" خواهــــی ماند...
حتی اگر ..............
مخاطبـــــــ تمامـــــــ این نوشته هایمــــ " او " شونــــد
+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 8:21  توسط محمد  | 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است... دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد.. دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد.. دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست.. دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند.. دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است......
+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 8:20  توسط محمد  | 

ملاك انسانيت چيست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 5:33  توسط محمد  | 

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم ، دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم . دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند . من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 5:51  توسط محمد  | 

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟
نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟
طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟
من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 12:34  توسط محمد  | 

دلتنگی من تمام نمی‌ شود ! همین که فکر کنم من و تو دو نفریم دلتنگ‌ تر می‌شوم ... برای تو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 3:52  توسط محمد  | 

زانجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریخت امروز ، شاخه های کهن سر کشیده اند نقش ترا که پرتو ماه آفریده بود خورشید ها ربوده و در برکشیده اند شب در رسید و ، شعله ی گوگردی شفق بر گور بوسه ها ی تو افروخت آتشی خورشید تشنه خواست که نو شد به یاد روز آن بوسه را که ریخته از کام مهوشی ماندم بر آن مزار و ، شب از دور پر گشود تک تک برآمد از دل ظلمت ، ستاره ها خواندم ز دیدگان غم آلود اختران از آخرین غروب نگاهت اشاره ها چون برگ مرده ای که درافتد به پای باد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 3:49  توسط محمد  | 

سخت بود! فراموش کردن کسی که با او... همه چیز... و همه کس را... فراموش می کردم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 3:41  توسط محمد  | 

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما  

ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها 

ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس  

ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا 

ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش  

پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی 

ای جویبار راستی از جوی یار ماستی  

بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان فزا 

ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش  

ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 19:47  توسط محمد  | 

سلام مجدد خدمت دوستان عزيز 

تقديم به عاشقان بى ريا...

نظر به كار مفيدم نمي آيد

هزار ديد مفيد نگهبان اشتباه من است !

صد نكته درست آيد و كس را خبرى نيست

چون رفت خطائى همه را چشم بر آن است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 20:21  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر